وقتی همه چیز بچه بازی بود
۱۳۸۸-۰۵-۳۱
باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ،
می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه
می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.
می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ،
رو به سوی شادکامی .
می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ،
بانگ شادی پس کجا بود؟
این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار است،
اشک می ریزد برایم.
می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره
از کنار برکه ی خون.
باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ،
بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه؟! کو حقیقت؟!
هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ، لیک فهمیدم که شادی
مرده او دیگر به دلها ، مرده در این سوگواری...
چند روز است که رفته ای ،
چندین روزی که صدایت به گوش نرسید
چقدر سخت و دوست نداشتنی است زمانی که کنارت نمی نشیند و ندیدنت را به دل می آموزد
چه زود گذشت موج سر مستی ها و شوق ما شدنم
امروز شنبه سی ام خرداد ماه هشتاد و هشت ، قریب به یکماه میشود که
فراموش شدن و فراموش کردن را تجربه می کنیم ، تا جامعه نیز بیاموزد و بیاموزاند .
درود ؛
دارم برات یه چیزی زمزمه میکنم ؛
هر روز برات خوندمش ، هر روز با خورشید زمزمه اش کردم ، هر شب در آغوش خودم خوابوندمش
تا هر رویا تا صبح با تو پیشم باشه
هر شب که آخرین نور منو ترک میکرد تا به بهونه استراحت در تنهایی و سکوت تو را
برای چشمام پیدا کنم و بیارم ، صدایی به گوشام میرسید که طنین هر بار
صدا کردن تو بود ، از همه هیاهوی تو شاید کمتر از انگشتان دست آخرین نغمه هایت هنوز درونم
زمزمه کنان آخرین ذره ها و نیرویی را که میتواند به صدا تبدیل شود را به امید شنیدن دوباره ات
بیدار نگه داشته است ، الهه بدرود
الهه بدرود ، الهه بدرود
+
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 17:20  توسط آزاد م.
|
محققان دریافته اند مرکزعشق درانسان، چهار منطقه بسیار کوچک از مغز
اوست، نه قلبش.
بااین حساب مشخص شد کسانی که به جای عبارت "دل بردن" از ترکیب "مخ زدن"
استفاده می کردند، یک چیزی می دانسته اند و کارشان درست بوده، همان طور که
گروه TMدر ترانه ای می خواند:
مخو زدم با یه چشمک
واسه date می برمت شمشک...!

لابد اماکن و پارتی های مختلط هم اول "پارتی مخ تیلیت" نامیده می شده، یعنی
جایی که ملت مخ همدیگر را می زدند و تیلیت می کردند. به مرور زمان، این لغت تبدیل
به مختلط شده!
ادامه رو حتما بخونید
بنابراین شاید بهتر باشد زین پس، از بعضی لغات معادل به شرح زیر استفاده کنیم:
* به جای"عاشق" بگوییم "مخلص"! (مخ + less)
با این وصف، به جای "مجنون" ، "فرهاد" ، "یوسف"، "رومئو"، "رامین" و امثالهم، "شعبان بی مخ" می شود نماد عاشقان پاکباخته!
* به جای "دلبر" بگوییم "مخبَر"، چرا که طرف، به جای دل، مخ آدم را می برد، بنابراین به "جذابیت" هم باید گفت" مخابره"!!
با همین تعریف به "دون ژوان" ها می توان لقب"مخبر الدوله" داد!
* از ترکیب " مخش را کار گرفته" فقط برای کسانی استفاده کنیم که مشغول دلبری از کسی هستند.
باید حواسمان باشد در دوره و زمانه ما دیگر با "مخ توی فرغون گذاشتن" کار کسی راه نمی افتد و باید مخ طرف را توی الگانسی، سوناتایی، سانتافه ای چیزی گذاشت تا بلکه جواب بدهد!
*به کسی که "عشق، چشمش را کور کرده" بگوییم "مختار"!!
با این وصف، به جای رمان ها و داستان های زرد عشقی هم باید گفت"مختار نامه"!
* به عشق خیابانی و " عشق هایی کز پی رنگی بود" بگوییم "مخچه"!
* به پسری که مدام قلبش را با دخترهای رنگ و وارنگ، پر و خالی می کند بگوییم "مخابرات"!
(مخ + عابرات)!
* به خاطرات و نوستالوژی های عاشقانه بگوییم "مخاطرات"!
* فکرش را بکنید قرار باشد اشعار معروف را نیز با توجه به این موضوع تغییر بدهیم:
"هرگز نمیرد آن که مخش زنده شد به عشق"!
یا
"عشق یعنی این که ما باور کنیم
یک مخ دیگر ارادتمند ماست"!
یا
"مخ از من برد و روی از من نهان کرد"!
---------------------------------------------------------------------------------------------
يه غريبه اومد از راه، با من آشنا شد
با تموم خستگيهاش، با من همصدا شد
خونهي دل از محبت گرم و باصفا شد
به غرور گذشته رسيدم، به هواي گذشته پريدم
ندونسته دلمو به غريبه سپردم
اون غريبه رو ساده شمردم
گول چشم سياهشو خوردم
رفت از اين شهر كه دلم رو به خون بنشونه
جون من رو به لب برسونه
جاي ديگه آتيش بسوزونه
ندونستم كه غريبه هرچي باشه يه غريبه است
ندونستم كه غريبه هرچي باشه يه غريبه است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
نگاه می کنم نمی بینم
چشم مرا هوای تو پر کرده
گوش می کنم نمی شنوم
گوش مرا صدای تو پر کرده
ای چشم من بدون تو نا بینا
ای گوش من بدون تو ناشنوا
با من بمان همبشه بمان با من
با من بمان همبشه بمان با من
دختر کم توقع! (طنزداغ)
همسر آینده ام.....!
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام
می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.
اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!
اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!
اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که در خانه ای با تو باشم که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو باشد!
اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!
اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!
اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره...
اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است.
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
اگر می خواهی احساس ثروتمند بودن و توانگری کنی، چیزهایی را به خاطر بیاور که پول قادر به خریدن آنها نیست: با پول می توانی همسری زیبا داشته باشی اما عشقی زیبا هرگز،
می توانی خانه ای مجلل داشته باشی اما آرامش هرگز،
می توانی کتابخانه ای مجهز داشته باشی اما علم هرگز،
می توانی تخت خوابی رویایی داشته باشی اما خواب راحت هرگز..
------------------------------------------------------------------------------------
آدما خنده هاشون همیشه از دل خوشی نیست، گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست، گاهی دل این قدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره، یه جمله ی ساده گاهی چقدر واست غم میاره..
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
جاي آن دارد كه چندي هم ره صحرا بگيرم
سنگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم
مو به مو دارم سخنها نكته ها از انجمنها
بشنو اي سنگ بيابان ، بشنويد اي باد و باران
با شما همرازم اكنون، با شما دمسازم اكنون
شمع خودسوزي چو من، در ميان انجمن
گاهي اگر آهي كشد دلها بسوزد
يك چنين آتشبه جان مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد
من يكي مجنون ديگر در پي ليلاي خويشم
عاشق اين شور و حال عشق بي فرداي خويشم
تا به سويش رهسپارم سر ز مستي بر ندارم
من پريشان حال و دلخون با همين دنياي خويشم
...... یک دل و صد آرزو دارم ، دیده و دل سوی او دارم............
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
یه شب یه روز یه ماه یه سال
یه عمره که می گردم بدحال
چو کبوتر بی پر و بال میرم همه جا
یه روز دیدم گم شد جونم دور افتادم از آشیونهام
بی خونه مونم سرگردونم بی او به خدا .............
------------------------------------------------------------------------------------------------------
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام . دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام . دل دیوانه
با تو رفتم بی تو باز آمدم
از سر کوی او . دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم
آن همه آرزو . دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام . دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام . دل دیوانه
با تو رفتم بی تو باز آمدم
از سر کوی او . دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم
آن همه آرزو . دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام . دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
دارم ، بخواب آرام . دل دیوانه 

----------------------
------------------------
-------------------------------------------------------------------------

یه بار به یکی گفتم :
" واقعا دوست دارم ، عاشقتم ، واقعا عاشقتم "
میدونی تنیجش چی شد ؟
" ترسید ، جا زد ، در رفت ، گفت دروغ میگی ، گفت تظاهر میکنی "
نتیجه :
" نگفتن بهتر از راست گفتنه ، دیر گفتن خیلی بهتر از راست گفتنه "
نتیجه اخلاقی :
" فقط خودتو دوست داشته باش ، تا عقد نکردی نگو عاشقتم ! "
نتیجه اجتماعی :
" اینجوریه که دخترا میگن پسرا اهل زندگی نیستن "
" اینجوریه که پسرا میگن دخترا بی معرفت شدن "
قانون معرفت میگه :
" قلب برای کسی که از دیده دور است باید بیشتر بتپه " 




+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 14:26  توسط آزاد م.
|
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد
این پرنده ی مهاجر همیشه عاشق پرواز
حالا با بالی شکسته میخونه چه غمگین آواز
توی یک هجرت جمعی،دست بی رحم یه صیاد
اون و از جفتش جدا کرد،با تنهایی آشنا کرد
نجوای دو جفت عاشق روی شاخه های تنها شعری عاشقانه بود
صدای قشنگ بالش تو فضای بیکرانه بهترین ترانه بود
حالا تنها حالا خسته با دلی از غم شکسته
بی صداتر از همیشه با خودش تنها نشسته
با صدای غم گرفتش شعر تنهایی میخونه
سوز غمگین صداش و اونی که تنهاس میدونه
این پرنده ی مهاجر همیشه عاشق پرواز
حالا با بالی شکسته میخونه چه غمگین آواز
توی یک هجرت جمعی،دست بی رحم یه صیاد
اونو از جفتش جدا کرد با تنهایی آشنا کرد
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو رو بال مرغا نوشت رو کنده ی سبز درختا نوشت
یه روز که بارون میومد بهش گفت یه روز دیگه رو موج دریا نوشت
دریا با موجاش اون رو از خودش روند مرغ هوا گم شد و اون رو گریوند
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد مرغی شد و پشت حصارا گم شد
باد اومد و تو جنگلها قدم زد اسم تو رو از همه جا قلم زد
ببین جدایی چه به روزش آورد چه سرنوشتی که براش رقم زد

خدا چرا عاشق شدم من ديگه از دست اين دل يه شب آروم ندارم
واي چرا توو اين زمونه شدم قربونيه عشق اسير روزگارم
دو تا چشماي نازش ميشينه توو کتابم
شبا وقتي ميخابم ميبينمش توو خوابم
براش نامه نوشتم قشنگ و عاشقونه
نوشتم با دو چشماش منو کرده ديونه
خدا چرا عاشق شدم من ديگه از دست اين دل يه شب آروم ندارم
واي چرا توو اين زمونه شدم قربونيه عشق اسير روزگارم
خدا چرا عاشق شدم من ديگه از دست اين دل يه شب آروم ندارم
واي چرا توو اين زمونه شدم قربونيه عشق اسير روزگارم
رو پله هاي سنگي ميشينم مات و بيدار
چشام رو تور ابرا سرم رو سنگ ديوار
براش آواز ميخونه لباي سرد و بستم
مياد خورشيد بازم من هنوز اينجا نشستم
خدا چرا عاشق شدم من ديگه از دست اين دل يه شب آروم ندارم
واي چرا توو اين زمونه شدم قربونيه عشق اسير روزگارم
خدا چرا عاشق شدم من ديگه از دست اين دل يه شب آروم ندارم
واي چرا توو اين زمونه شدم قربونيه عشق اسير روزگارم
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 13:41  توسط آزاد م.
|
الهه جون ؛
عشق میورزم بر آنکه خویشتن را در سرزمین تیره تو ، دختر ، از دست وانهم ،
در چشم های خمار و منزویت خود را رها کنم و از دهان بی حد و بی وصف تو ، نغمه سر دهم ،
در آغوش بی انتهای تو هوا گرفته خواهد بود ، و همچون که پوستت نرمی مخمل وار خواهد داشت
من خویشتن را در سینه های لرزانت از دست مینهم
در ژرفنای تیره جسم لطیف تو من خویشتن را ، الهه ، از دست می نهم

الهه جون ، وقتی که هستی همه چی عالی و مرتبه
ولی وقتی نیستی همه چی بدجوری داغون میشه
نیاز به توضیح نداره ، خیلی ساده گفتم ، فقط خودت میدونی منظورم چیه
دوست دارم ، نمی خوام ازت بی خبر باشم ، هیچ چی با رفتنو بی خبری تغییر نمی کنه ، بدتر میشه
خیلی خوشحالم که امروز بودی
هیچکی دوست دخترشو اندازه من دوست نداره
دوست دارم الهه
و خداوند عشق را آفرید ...
رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها و دریا ها با موج ها زندگی پیدا می کنند
و انسان ها همه ی انسان ها با عشق فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن ، بر من که می دانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد ، هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد ،
هرگز ، هرگز نباشد
تو را از بین صدها گل جدا کردم
تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم
برای نقطه ی پایان تنهایی
تو تنها اسمی بودی که صدا کردم
عشق من ...عشق من ...عشق من ... عشق من
بگو از پاکی چشمت منو لبریز خواستن کن
با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن
اگه از مرگ باورها، از آدم ها دلم سرده
نوازش کن تو دستامو که خیلی وقت یخ کرده
که خیلـــــــــــی وقت یخ کرده ...
عشق من ...عشق من ...
دیگه دلواپس بودن واسم بسه
دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه
زیادیم کرده پژمردن
زیادیم کرده غم خوردن
توی بیداد تنهایی
در عین زندگی مردن
عشق من ... عشق من ... 

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله دل اسیر آرزوهای محاله
غبار پشت شیشه میگه رفتی ولی هنوز دلم باور نداره
حالا راه تو دوره دل من چه صبوره کاشکی بودی و می دیدی زندگیم چه سوت و کوره
آسمون از غم دوریت حالا روز و شب می باره
دیگه تو ذهن خیابون منو تنها جا می ذاره
خاطره مثل یه پیچک می پیچه رو تن خسته ام
دیگه حرفی که ندارم دل به خلوت تو بستم 
تموم زندگیمو به چشمای تو دادم
عمری به پات نشستم دل به کسی ندادم
منتظرم که روزی تو باشی در کنارم 


ساده بودی مثل سایه مثل شبنم رو شقایق
مثل لبخند سپیده مثل شب گریه عاشق
بی تو شب دوباره آینه روبروی غم گرفته
پنجره بازه به بارون من ولی دلم گرفته
واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم
عطر گل با نفسم بود وقتی از تو می سرودم
وقتی راهی شدن تو کفترا شعرام رو بردن
چشمام از ستاره سوختن منو به گریه سپردن
رفتی و شب پر شد از من از من و دلواپسی ها
رفتی و من رو سپردی به زوال اطلسی ها 


من خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن
عشق آخرین همسفره من مثل تو منو رها کرد حالا دستام مونده و تنهاییه من
ای دریغ از من که بی خود مثل تو گم شدم گم شدم تو ظلمته تن.......
ای دریغ از تو........
که مثل عکس عشق هنوزم داد می زنی تو آیینه ی من
وای گریمون هیچ خندمون هیچ باخته و برندمون هیچ
تنها آغوش تو مونده غیراز اون هیچ...........
ای مثل من تک و تنها دستامو بگیر که عمر رفت همه چی تویی زمین و آسمون هیچ
در تو می بینم همه بود و نبود بیا پر کن منو ای خورشید دل سرد .......
بی تو میمیرم.................
مثل قلبه چراغ نور تابوندی کی منو از تو جدا کرد 


خانه ای ساده دارم ، قلبی عاشق ، حرفی نمانده است
دیوار و سقف خانه من
همین هاست که مینویسم
از دلتنگیهایم نوشتن کار من است
از راست به چپ ، شعر و عاشقانه نوشتن.....
علاقه مندی های من به چیزهایی که تو علاقه ای نداری
به زندگی.به عشق.به انسان.به شرف.به احساس.به محبت.به حق ، به دل ، به دلدادگی ، به دائم نگران بودن ، به شب نخوابیدن های عاشقی ....
تو علاقه ای نداری ..... زندگی را در حقیقتش باید یافت.
زندگی بی تو ، بر لبان من مهر خاموشی زد و
اکنون تنها انگشتانم توان چکاندن آخرین لکه های احساس بر حجم سفید این صفحه را دارند،
عصاره ی آخرین روزهای زندگی را برای روز مبادا در شیشه ای در پستو نهان کرده ام تا شاید برگردی
در تمام لحظاتی که نبودی و سوختم فقط یک صدا در من زنده بود ،
نام تو را میخواندم در تمامی لحظه ها ، مثل روز اولی که با هم بودیم ، الهه !
باورکن صدامو باور کن صدایی که تلخ و خسته ست
باورکن قلبمو باورکن قلبی که کوهه اما شکسته ست
باورکن دستامو باورکن که ساقهء نوازشه
باورکن چشم منو باورکن که یک قصیدهء خواهشه
وسوسهء عاشق شدن التهاب لحظه هامه
حسرت فریاد کردن اسم کسی با صدامه
اسم تو هر اسمی که هست مثل غزل چه عاشقانه ست
پر وسوسه مثل سفر مثل غربت صادقانه ست
باورکن اسممو باورکن من فصل بارون برگم
مطرود باغ و گل و شبنم درختم درخت خشکی تو دست تگرگم
باورکن همیشه باورکن که من به عشق صادقم
باورکن حرف منو باورکن که من همیشه عاشقم
الهه ، الهه ، الهه ، نگاه های عاشقونت ، عاشق صداقت و راستیت
دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ، دوست دارم ، الهه 

+
نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 0:41  توسط آزاد م.
|

الهه جون ؛
کمکم کن 

بچه ها کمک کنید !
عاشقا ، درد کشیده ها ، شب نخوابیده ها کمک کنید !
اونایی که تازه خوب شدید ، چی کار کردید ؟ کمک کنید !
یکی بگه چی کار کنم با این دلم ، گرفتار شده ، رها نمیشه
دوستش دارم ، نمی تونم بهش برسم ،
دوستش دارم ، نمی تونم رهاش کنم ،
دوستش دارم ، روز و شبم شده خون ، شده بی خوابی ، شدم بی قرار
کاش یه دارو پیدا میشد که من می خوردم خوب میشدم یا میدادم اون خوشگله میخورد !!!
دیشبو که نخوابیدم هیچ ، هر شبم به همین ترتیب ،
دارم بیمار میشم جدی جدی ،
عاشقا ، درد کشیده ها ، شب نخوابیده ها کمک کنید !
اونایی که تازه خوب شدید ، چی کار کردید ؟ کمک کنید !
دوباره آمدی بعد از مدتها...
به گمانم فراموشت کرده بودم یا شاید تظاهر می کردم به فراموشی!
به هر حال مدتها بود که رفته بودی؛ اول از دیده ام و شاید از دلم!
اما دوباره آمدی...
دوباره آمدی با آن کلام سحرآمیز 

اگه جای زندگيم تو بيابونا باشه
اگه فرش زير پام زمين خدا باشه
اگه سرمای زمستون تنم و سياه کنه
اگه گرمای تابستون هستی مو تباه کنه
بدونم دوسم داری صبر و طاقت می يارم
چه کنم دوست دارم 

من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجها
قامتم یه بستر..
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
حس عاشقی همینهههههههههههههههههههه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذاشتی
رفتی با قایق عشقت روی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره
ولی حتی وقته مردن باز سراغت رو میگیره ....

در ازدحام تنهایی ها...
ترک بر می دارد پوست خشکیده ی احساسم...
و لب می ترکاند چشمانم در بیابان تردید...
و من پر می شوم از نبودنها
میشه بمونی پیشم ، میشه نری دوباره ؟ الهه آزاد دوست داره

وقتی تو دوباره بر میگردی ،
چشمانم پر می شود از تصویر تو...
دلم خالی می شود ناگهان از غم...
دوباره جان می گیرد شعله ی هزاران خاطره در یادم...
باز در آسمان ذهنم می درخشد نامت...
دوباره متولد می شود هزاران پروانه ی شوق در دلم...
وقتی تو دوباره بر میگردی . 


الهه ،
جای خالی تو تمام خانه ی دلم را پر کرده...
انگار جایی برای حضور دیگری نیست بی حضور تو!
کجا مانده ای؟
نکند تو را در جاده های پیچ در پیچ زمان گم کنم؟


الهه الهه الهه الهه ؛ الهه ؛
باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد
باتو،دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.
پس بمان تا سخت ئ تلخ نباشد این روزگار کوتاه ؛
الهه .

از کسي که دوستش داري ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشي و از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد 



+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 9:50  توسط آزاد م.
|
سردی این نگاهو بشکن فاصله سزای ما نیست
تو ببین واسه همیشه این جدایی حق ما نیست
بودن تو آرزومه حتی واسه یه لحظه ، میمیرم بی تو
خوندن من یه بهانست یه سرود عاشقانست
من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم
تو خودت دلیل بودنم بی تو شب سحر نمیشه ، میمیرم بی تو
من عشقت رو ، به همه دنیا نمیدم
حتی یادت رو ، به کوه و دریا نمیدم
با تو می مونم ، واسه همیشه
اگه دنیا بخواد ، منو تو تنها بمونیم واست میمیرم ، جواب دنیا رو میدم
با تو میمونم ، واسه همیشه
خاطرات تو رو ، چه خوب چه بد حک میکنم
توی تنهاییام ، فقط به تو فکر می کنم
با تو می مونم ، واسه همیشه ...............

دوست دارم خوشگل ، دوست دارم الهه ، بد گرفتارت شدم ، دلم رها نمیشه ،
خودت بگو چی کار کنم ؟؟؟؟ 





+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 9:40  توسط آزاد م.
|

اینها احساسات قلبی است که در بند چشمان پاک و زیبای توست
الهه جونم ، دوست دارم خوشگل ؛
خوشا شب نشستن به پهلوی تو
تـــماشای پـــرواز گـــــیسوی تو
خوشا با تــو سرگرم صحبت شدن
وســـجده به محـــراب ابـــروی تو
خوشا در نگاه تو چون می خـــراب
خوشا نـــازنین چشم نــــازوی تو
دو چـــشم پـــر از کهربای خموش
که نـــاگه مرا میکشد ســـوی تو
خوشا بـــازی دســـت اعـــجاز گر
که گـــل چیند از بــــاغ جادوی تو

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
بی تو ، چه دنیای رو به زوالی دارم

روزهایی که بی تو میگذرد
گرچه با یاد توست ثانیه هایش
آرزویم باز می کشد فریاد
در کنار تو میگذشت ای کاش
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وزبسترِ عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت 


هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم



زندگی جاریست در نگاه من و تو
زمانی که نگاهمان
پلی میشود میان من و تو
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم
چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم
یا من برسم به یار یا یار به من
یا هردو بمیریم و به پایان برسیم

آن شب که صبح روشن اندامت
از آسمان اینه بر من طلوع کرد
شمع بلند قامت خلوتسرای من
از خجلت برهنگی خویش می گریست
من در کنار او
از پرتو طلوع تو بی خواب می شدم
سر در میان موی تو می بردم
بر سینه ی بلند تو می خفتم
تا با تو در برهنه ترین لحظه های خویش
محرم تر از تمامی ایینه ها شوم
میل هزار سال تو را دوست داشتن
در من نهفته بود
من از تب طلایی چشمانت
آهنگ تند نبض تو را می شناختم
قلب شتابنک جهان در تو می تپید
من ، طعم تشنگی را در بوسه های تو
هر بار می چشیدم وسیراب می شدم
در آن شب سیاه زمستانی
بازوی آتشین توگرمای روز را
بر پشتم از دو سوی گره می زد
دست تو ، آفتاب بهاران بود
بر پشت سرد من
من از لهیب دست تو بی تاب می شدم
وقتی که صبح پنجه به در کوبید
انگشت های نرم تو چابک تر از نسیم
نازک ترین حریر نوازش را
بر پیکر برهنه ی من می بافت
روح تو در تمام تن من
از رشته های موی
تا ریشه های دل جریان داشت
من ، شمع واژگون سحر بودم
من در تو می چکیدم ، من آب می شدم
ای مهربان دور
کنون که بر دو سوی جهان ایستاده ایم
ایا تو را به خواب توانم دید ؟
یا در پگاه روشن بیداری
چون سایه در کنار تو خواهم خفت ؟
ایا دوباره ، نام عزیزت را
در اوج لحظه های شگفت یگانگی
نجوا کنان به گوش تو خواهم گفت ؟
ای کاش در سیاهی آن شب که با تو رفت
از بوی گیسوان تو می مردم
کاش آن شب از کرانه ی آغوشت
یکسر به بیکرانی پرتاب می شدم 




الهه جون ، در راه رسیدن به تو خیلی سختی کشیدم ،
رسیدن به هیچ گنجی راحت و آسوده نیست ،
خوشحالم 
آزاد به تو میرسه ، کوه به کوه نمی رسه
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:36  توسط آزاد م.
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 13:58  توسط آزاد م.
|
اونی که می خواستم دلمو شکستو به پای عشق دیگه نشستو چشماشو رو آرزوها م بستو..............
اونی که میخواستم مثله اشک چکیدو تو طول راه باز یه کسی رو دیدو انگاربه آ رزوش رسیدو به خاطر هیچکس ازم جدا شد......
اونی که می خواستم دل ازم بریدو بین گلا یه گل تازه چیدو به اونی که دلش خواست انگار رسیدو با غمو غصه منو آشنا کرد.........
اونی که می خواستم منو برد بهشتو اسم منو رو سر درش نوشتو قضاوت قاضی سرنوشتوتو شهر رویا ها بهانه کردو منو رها کرد.........
اونی که میخواستم منو برد از یادو پیش اون که دلش می خواست رفتو زد زیر عشقش می گفت که یادش نمیادو مثله همه آدما بی وفا شد.........
بگذر ز من اي آشنا چون از تو من ديگر گذشتم
ديگر تو هم بيگانه شو چون ديگران با سرگذشتم
مي خواهم عشقت در دل بميرد
ميخواهم تا ديگر در سر يادت پايان گيرد
بگذر ز من اي آشنا چون از تو من ديگر گذشتم
ديگر تو هم بيگانه شو چون ديگران با سرگذشتم
هر عشقي ميميرد خاموشي مي گيرد
عشق تو نميميرد ...
باور كن بعد از تو ديگري در قلبم جايت را نمي گيرد
بگذر ز من اي آشنا ...
چشمای خوشگلشو ببینین ، حق بدین که عاشقش شدم
ما به هم نميرسيم، مثل خورشيديم و ماه .
تن تو خاك بهشت، تن من پر از گناه .
تويی يك روز بهار، يار تو خورشيد گرم.
من شبي بي همدمم، يه شب سرد و سياه.
من به دنبال تو با پاي برهنه، تو جوون و تازه اي من پير و كهنه.
غمگين چو پاييزم از من بگذر،
شعری غم انگيزم از من بگذر.
سر تا به پا اشكم، دردم، سوزم،
بنشسته در آتش هم چون روزم.
بگذار اي بی خبر بسوزم،
چون شمعی تا سحر بسوزم.
اينك ای مه به حال خسته بگذارم
بگذر و با دل شكسته بگذارم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
در غم اين عشق بي حاصل بسوزم
بگذر تا در شرار من نسوزی،
بي پروا در كنار من نسوزی،
هم چون شمعی به تيره شبها
ميدانی عشق ما ثمر ندارد
غير از غم حاصلی دگر ندارد
بگذر زين قصه ی غم افزا
درد عشق و انتظار
دارم زان شب یادگار
در آن شب سرد پاییز
آهنگ سفر می کردی
از رهگذری محنت بین
دیدم که گذر می کردی
درد عشق و انتظار
دارم زان شب یادگار
تو رفتی و دلم غمین شد
قرین آه اتشین شد
از آن شبی که بر نگشتی
جهان که شادی آفرین بود
به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که بر نگشتی
در آن شب سرد پاییز
آهنگ سفر می کردی
از آن شب سرد خزان شبها گذشته
داستان باده و مینا گذشته
روزگاری بر من تنها گذشته
از آن شب سرد خزان شبها گذشته
داستان باده و مینا گذشته
روزگاری بر من تنها گذشته
تو رفتی و دلم غمین شد
قرین آه اتشین شد
جهان که شادی آفرین بود
به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که بر نگشتی
تو رفتی و دلم غمین شد
قرین آه اتشین شد
از آن شبی که بر نگشتی
جهان که شادی آفرین بود
به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که بر نگشتی
از آن شبی که بر نگشتی
آبي دريا قدغن ، شوق تماشا قدغن عشق دو ماهي قدغن ، با هم و تنها قدغن
براي عشق تازه ، اجازه بي اجازه
پچ پچ و نجوا قدغن ، رقص سايه ها قدغن كشف بوسه بي هوا ، به وقت رويا قدغن
براي خواب تازه ، احازه بي اجازه
در اين غربت خانگي ، بگو هرچي بايد بگي غزل بگو به سادگي ، بگو زنده باد زندگي
براي شعر تازه ، اجازه بي اجازه
از تو نوشتن قدغن ، گلايه كردن قدغن عطر خوش زن قدغن ، تو قدغن ، من قدغن
براي روز تازه ، اجازه بي اجازه
وقتي گل يادت تو دشت خيالم روييدو نپرسيد روزگارو حالم
وقتي بوي عشقت پيچيد توي خابم يه روياي شيرين اومد به سراغم
بودي يار خورشيد پاي تو دويدم عكستو تو دشت آلاله ها ديدم
از باغ نگاه تو غنچه اي چيدم رنگ آسمونو تو چشم تو ديدم
روياي سپيده من تويي عشق اميد من هواي تو دارم طاقت ندارم
روياي سپيده من تويي عشق اميد من بي تو خواب ندارم من بي قرارم
شدي پر پرواز با تو پر كشيدم خودم رو تو باله قاصدكا ديــــــــدم
ترانه عشق وقتي كه شنيدم به ساحل سبز آرزو رسيدم
قصر آرزوهام با تو غرق نوره دهكده رويا بي تو سوت و كوره
قلب من از عشقت سر مست غروره سردو بي قراره وقتي ار تو دوره
رفتی و نوشتی که از دوری من ملالی نيست
رفتی و با يکی ديگه دوست شدی هيچ خيالی نيست
يه روزم نوبت من ميشه واست نامه بدم
ببينی با يکی ديگم . جاتم اصلا خالی نيست
عروسکی بودم برات که تو بهم نفس دادی
دلم رو يه روز خريدی فرداش آوردی پس دادی
بگو برات من چی بودم عروسک مغازه ای
کهنه شدم رفتی حالا دنبال عشق تازه ای
رفتي ...
يه روزم ...
ديکه پشت دستمو داغ ميکنم
که تا زندم عاشق هيچکی نشم
عاشق هر کی بشم خيالی نيست
لا اقل اسير تو یکی نشم
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 3:45  توسط آزاد م.
|
آسمان آبی با آن روح بلند
نسیم نرم مخملگون
آه دلبرکم ،
می توانیم در چاهسار قلب هایمان فرو شویم
و رودبار سخن را
تا جزیره بوسه پی گیریم
می توانیم
در زیتون زاران تشنه لب
با هم فرو شویم
! اما تو ...............


+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:58  توسط آزاد م.
|
آسمان چشم بندش را
از روی دیدگان
بر می نهد کنار ،
و آن اژدهای هزار چشم ،
با زبان باد ،
لیسه بر میکشد بر ما .
زهره
در میان شلوغی
می رود گول و گمراه
و من
دلبری یادم می آید
که هیچ گاهی
مرا در حقیقت نبودست . 

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 13:1  توسط آزاد م.
|
قلب ،
بازار مکاره .
قلب افسرده
در تپش ،
همچون قلب پسری.
هیچ خنیاگری آنرا
ندیدست به چشم .
اوست راستین لوده ای خنیاگر
که ترانه می خواند بر ماه
که به آهنگ عشقی مجهول
در مدارش بر جاست .
می درخشد این طبل
همچنان صفحه ای از پوست خشک
همچنان آتش تالابی ، بس آهنگین ،
و به شب هایی در تابستان
بی شمارانی پروانه فرسوده بید
جانش را پی می گیرند .
طبل غمنامه ای است از جاده ها ،
آسمانی را ماند پوشیده از ابر ،
و یکی فاصله بی حد را .
به روی زورق سیرک ،
که به ساحل گرفتست کنار ،
روی آرام نسیم ییلاق ،
جانش را تو گوش بسپار .....
جانش را تو گوش بسپار .....


+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 7:10  توسط آزاد م.
|
پرندگان غروب را
به جلو سوق میدهند ،
و منقارهایشان
دنباله آبگون روز را
تا دوردست ها با خویش می برد .
غروب را ،
خالکوب گلباد ها
بلم ماه نیمه را
فراز میدارد .
در چشمه سار سرد
ماری تنها سرود می خواند ،
! و تنها تر از آن مار
به سرودش گوش میدهد . 

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 13:2  توسط آزاد م.
|
عشق می ورزم بر آن که خویشتن را
در سرزمین تیره تو ،
الهه ! دل کار من است ،
از دست وانهم .
در چشمت های منزویت ،
خود را رها کنم ،
و از دهان بی حد و وصف تو
نغمه سر دهم .
در آغوش بی انتهای تو ،
هوا گرفته خواهد بود ،
و همچون که پوستت نسیم ،
نرمی کرک وار خواهد داشت (شاید صدای شاه کرک!)
من خویش را در سینه های لرزانت ،
از دست میدهم ،
در ژرفای تیره جسم لطیف تو ،
من خویشن را ،
الهه ! دل کار من است ،
در سرزمین تیره تو
از دست می نهم .


+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 13:10  توسط آزاد م.
|
جشن پایان میگیرد ،
شاعر آهی میکشد ،
و باد بیرق ها را شلاق میزند ،
و کبوتر در سبزه ها نا پدید می شود .
کبوتر بی لانه ،
کبوتر می خواند : پیو پیو ، پیو پیو


+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 13:3  توسط آزاد م.
|

فدای برق چشمات شم ، دوست دارم الهه؛
در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
هزاران هزار دريا هر لحظه در تپيدن و طغيانند
در من هزار آهوي تشنه
در خشكسال دشت پريشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه هاي سفر را
در باغ هاي سوخته مي خوانند
با من كه در بهار خزانم قصه هاي فراواني ست
با من كه زخم هاي فراواني
بر گرده ام به طعنه دهان باز كرده اند
هر قصه يك ترانه
هر ترانه خاطره اي ديگر
هر عشق يك ترانه ي بيدار است
در خامشي حضورم ، حرف مرا بفهم
يا براي عشق ، زباني تازه پيدا كن
تا درد مشترك
زبان مشتركمان باشد
حرف مرا بفهم و مرابشنو
اين من نه ، آن من ديگر
آنكس كه پنجره ي چشم هاي من او را
كهنه ترين قاب است
از پشت پنجره ي زندان
حرف مرا بفهم
كه فرياد تمامي زندانيان
در تمامي اعصار است
در گير و دار قتل عام كبوترها
در سوگ شاخه هاي تكه تكه ي زيتون
وقتي كه از دل جوان ترين جوانه هاي عاشق باغ ماه
بر مسلخ هميشگي انسان
در لحظه ي شكفتن فرياد
باران سرخي از ستاره سرازير است
آن سان كه هر ستاره دليل شرمساري خورشيد هاي بسياري
از برآمدنشان است
تو گريه مي كني
از عمق آشناي جنگل چشمانت
از عمق جنگلي كه در آن پاييز ، در غروب به بغض نشسته
باران بي دريغ اشك تو مي بارد
تا عطر خيس جنگل پاييز
در من هواي گريه برانگيزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعري بسان گريه فرو ريزد
من شعر مي نويسم
تو با ترانه هاي عاشق من ، عاشق
تو با ترانه هاي تشنه ي من دريا
بر پنج خط ساز سفر ، زخمه مي شوي
تو گريه مي كني
تو لحظه هاي شعر مرا ، در خويش تجربه كرده
يعني مرا در بدترين و بهترين دقايق بودن تكرار مي كني
يا با ترانآهاي من بر لب
به رويا رويي جلادان به مسلخ خويش مي شتابي
يعني كه با مني
ديروز
امروز
تا هنوز و هميشه
آيا زبان متشرك اين نيست ؟
آن زبان تازه كه مي گفتم ؟
آيا زبان مشترك اين نيست ؟
اون منم
اون كه هر چي ابر دنياس ، خونه داره تو چشاش
اون كه ناچاره بخنده ، اما گريه س خنده هاش
اون كه تو شهرش غريبه ، با يه عالم آشنا
هيچ كدوم باور نكردن ، غربت تلخ صداش
اون منم ، اون منم ، اون منم
بغضمو تو گلوم مي شكنم
ديروز من ، مثل امروز ، مثل فرداس
هر روز دستام ،سرد و تنهاس
ديروز ، امروز ، فردا
خيلي سخته ، اين تنهايي ، بي فردايي
تنها موندن ، تنها خوندن
تنها ، تنها ، تنها
اون كه خيلي قصه داره ، رو لباي بي صداش
مونده فريادش تو سينه ،در نمي آد از لباش
قد يه دنيا كتابه ، با يه عالم گفتني
هر كدوم از غصه هاشون ، هر كدوم از قصه هاش
اون منم ، اون منم ، اون منم
بغضمو تو گلوم مي شكنم
گنجشك هاي خونه
اي چراغ هر بهانه
از تو روشن از تو روشن
اي كه حرفاي قشنگت منو آشتي داده با من
من و گنجشكاي خونه ديدنت عادتمونه
به هواي ديدن تو پر مي گيريم از تو لونه
باز ميايم كه مثل هر روز
برامون دونه بپاشي
من و گنجشكا مي ميريم تو اگه خونه نباشي
هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس كه اسم تو رو خوندم بوي تو داره نفس هام
عطر حرفاي قشنگت عطر يك صحرا شقايق
تو همون شرمي كه از اون
سرع گونه هاي عاشق
شعر من رنگ چشاته
رنگ پاك بي ريايي
بهترين رنگي كه ديدم
رنگ زرد كهربايي
من و گنجشكاي خونه
ديدنت عادتمونه
به هواي ديدن تو پر مي گيريم از تو لونه
تو از شهر غريب بي نشوني اومدي
تو با اسب سفيد مهربوني اومدي
تو از دشت هاي دور وجاده هاي پر غبار
براي هم صدايي هم زبوني اومدي
تو از راه مي رسي ، پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، مي آيد همرات بهار
چه خوبه ديدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاك كنم ، غبار رو از تنت
غريب آشنا ، دوست دارم بيا
منو همرات ببر ، به شهر قصه ها
بيگر دست منو ، تو او دستا
چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردي پيشم
تو زندونم با تو ، من آزادام
شب من پنجره اي بي فردا
روز من ، قصه ي تنهايي ها
ماهي ام ، ماهي دور از دريا
هيچ كس با دل آواره ي من
لحظه اي همدم و همراه نبود
هيچ شهري به من سرگردان
در دروازه ي خود را نگشود
كولي ام ، خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم
كولي ام ، خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم
پاي من خسته از اين رفتن بود
قصه ام قصه ي دل كندن بود
دل به هر كس كه سپردم ديدم
راهش افسوس جدا از من بود
صخره ويران نشود از باران
گريه هم عقده ي ما را نگشود
آخر قصه ي من مثل همه
گم شدن در نفس باد نبود
روح آواره ي من بعد از من
كولي در به در صحراهاست
مي رود بي خبر از آخر راه
همچنان مثل هميشه تنهاست
كولي ام خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم
كولي ام خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم
عشق لالايي بارون تو شباس
نم نم بارون پشت شيشه هاس
لحظه ي شبنم و برگ گل ياس
لحظه ي رهايي پرنده هاس
تو خود عشقي كه همزاد مني
تو سكوت منو فرياد مي زني
تو خود عشقي كه شوق موندني
غم تلخ و گنگ شعراي مني
وقتي دنيا درد بي حرفي داره
تويي كه فرياد درداي مني
تو خود عشقي كه همزاد مني
تو سكوت منو فرياد مي زني
دستاي تو خورشيد و نشون مي دن
چشماي بستمو بيدار مي كنن
صداي بال پرنده رو لبات
تو گوشام دوباره تكرار مي كنن
زندگي وقتي كه بيزاري باشه
روز و شب هاش همه تكراري باشه
شايد عشق براي بعضي عاشقا
لحظه ي بزرگ بيداري باشه
عشق لالايي بارون تو شباس
نم نم بارون پشت شيشه هاس
لحظه ي عزيز با تو بودنه
آخرين پناه موندن منه
تو خود عشقي كه همزاد مني
تو سكوت منو فرياد مي زني
من و تو با هميم اما دلامون خيلي دوره
هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره
نداريم هيچ كدوم حرفي كه باز هم تازه باشه
چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و كوره
من و تو
من و تو
من و تو
هم صداي بي صداييم ، با هم و از هم جداييم
خسته از اين قصه هاييم ، هم صداي بي صداييم
نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما
يه عغمره وعده ها افتاده از امشب به فردا
تمام وعده ها رو داديم و حرفا رو گفتيم
ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما
من و تو
من و تو
من و تو
هم صداي بي صداييم ، با هم و از هم جداييم
خسته از اين قصه هاييم ، هم صداي بي صداييم
گل هاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه
ديگه افتاده از كار ساعت پير رو طاقچه
گل هاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن
اون هام خسته شدن از حرف هر روز تو و من
من و تو ، من و تو ، من و تو ، من و تو
روزي دل من كه تهي بود و غريب
از شهر سكوت به ديار تو رسيد
در شهر صدا كه پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ي مهر تو شنيد
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سينه دلم از تو و ياد تو تپيد
در سينه ي سردم ، اين شهر سكوت
ديوار سكوت به صداي تو شكست
شد شهر هياهو ، اين سينه ي من
فرياد دلم به لبانم بنشست
خورشيد مني ، منم آن بوته ي دشت
من زنده ام از نور تو اي چشمه ي نور
درياي مني ، منم آن قايق خرد
با خود تو مرا مي بري تا ساحل دور
اكنون تو مرا همه شوري و صدا
اكنون تو مرا همه نوري و اميد
در باغ دلم بنشين بار دگر
اي پيكر تو ، چو گل ياس سپيد
توي يك ديوار سنگي
دو تا پنجره اسيرن
دو تا خسته دو تا تنها
يكيشون تو يكيشون من
ديوار از سنگ سياهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بي صدايي
به لباي خسته ي ما
نمي تونيم كه بجنبيم
زير سنگيني ديوار
همه ي عشق من و تو
قصه هست قصه ي ديدار ، آه
هميشه فاصله بوده
بين دستاي من و تو
با همين تلخي گذشته
شب و روزهاي من و تو
راه دوري بين ما نيست
اما باز اينم زياده
تنها پيوند من و تو
دست مهربون باده
ما بايد اسير بمونيم
زنده هستيم تا اسيريم
واسه ما رهايي مرگه
تا رها بشيم مي ميريم ، آه
كاشكي اين ديوار خراب شه
من و تو با هم بميريم
توي يم دنياي ديگه
دستاي همو بگيريم
شايد اونجا توي دلها
درد بيزاري نباشه
ميون پنجره هاشون
ديگه ديواري نباشه
با دريغي سنگين
شعر آميخته با حسرت يك خاطره را
قصه حادثه ي برج و كبوتر را
يك بار ديگر مي خوانم
اي پرنده ي مهاجر اي مسافر
اي مسافر من ، اي رفته به معراج
تو به اندازه ي قدرت پريدن
تو به اندازه ي دل بريدن از خاك
عزيزي
زير اين گنبد نيلي ، زير اين چرخ كبود
توي يك صحراي دور ، يه برج پير و كهنه بود
يه روزي زير هجوم وحشي بارون و باد
از افق ، كبوتري تا برج كهنه پر گشود
خسته و گمشده از اون ور صحرا مي اومد
باد پراشو مي شكست بارون بهش سيلي مي زد
برج تنها سرپناه خستگي شد
مهربونيش مرهم شكستگي شد
اما اين حادثه ي برج و كبوتر
قصه ي فاجعه ي دلبستگي شد
آخر اين قصه رو ... تو مي دوني .... تو مي دونستي
من نمي تونم برم .... تو مي توني .... تو مي تونستي
باد و بارون كه تموم شد ، اون پرنده پر كشيد
التماس و اشتياقو تو چشم برج نديد
عمر بارون عمر خوشبختي برج كهنه بود
بعد از اون حتي تو خوابم اون پرنده رو نديد
اي پرنده ي من اي مسافر من
من همون پوسيده ي تنها نشينم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسير مرداب زمينم
راز پرواز و فقط تو مي دوني ... تو مي دونستي
نمي تونم بپرم .... تو مي توني .... تو مي تونستي
توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تا تنها یکی شون تو یکی شون من
دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد سخت خارا
زده قفل بی صدائی به لبای خسته ما
نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار
همه عشق من و تو قصه هست قصه دیدار
همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو
راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو دست مهربون باده
ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهائی مرگه تا رها بشیم می میریم
کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم
توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریرم
شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه
میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه
شب بود
.شمع بود.
من بودم وغم.........شب رفت شمع سوخت
.من ماندم و غم
گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیدار من است
فکر کردم که او یار من است
نه.فقط در فکر آزار من است
اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است
اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بحر و رنج است
اگر عاشق شدن پس یک گناه است دله عاشق شکستن صد گناه است
گریه هایم بی صداست
عشق من بی انتهاست
رد پای اشکایم را بگیر
تا بدانی خانه ی عاشق کجاست !
گفتی كه مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق فاصله ای نیست
گفتم كه كمی صبر كن و گوش به من كن
گفتی كه باید بروم حو صله ای نیست
گفتی كه كمی فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسا له ای نیست
دختر از پسر پرسید كه آیا اونو قشنگ میدونه ؟
پسر جواب داد : نه
دختر پرسید آیا دلش می خواد تا ابد با اون بمونه؟
پسر جواب داد : نه
سپس دختر پرسید اگه تركش كنه ؛ گریه میكنه ؟
وبار دیگه جواب شنید نه
دختر خیلی ناراحت شد ؛ و در حالی كه گریه می كرد خواست كه بره ، كه پسر شونه هاشو گرفت و گفت :
تو قشنگ نیستی ، تو زیبایی
من نمی خوام تا ابد با تو باشم ، من نیاز دارم كه تا ابد با تو باشم
و اگه تو بری من گریه نمی كنم ......................من میمیرم!!!
در اینهمه آزار. در اینهمه تکرار. در اینهمه بیداد
خسته ام. بی تو خسته ام
در اینهمه دیوار. در اینهمه آوار. در اینهمه فریاد
خسته ام. من بی تو خسته ام.
دوستت دارم و میدانی. دلتنگتم و میخوانی.
باز دیشب خوابت را ندیدم. باز دیشب مثله هر شب. مثله این چند سال!
تو حتی به خوابم هم قدم نمیگذاری.
دوستت دارم و میدانی. دوستت دارم و نداری!
خدای را قسم که بی تو هیچم.
رسول را قسم که دیوانگی پیشه کردم.
در این روزگار مردم کش سخت. بی تو تنهای تنها به سوگ خویش گریه میکنم.
نیستی.
نیستم. کاش بودی و میدیدی که بی تو چه تنهایم.
کاش بعد از آنهمه دنیا گردی میفهمیدی که من کیم و تو را چگونه میخواهم.
کاش بعد از اینهمه تنهایی. اینهمه انتظار. اینهمه دوست داشتنت، برمیگشتی...
دیگر نیستی.
کاش بودی. کاش بودی. کاش بودی....
کاش هیچکس تنها نبود..
کاش می شد دیدنت رویا نبود..
گفته بودی با تو می مانم ولی رفتی وگفتی که اینجا جا نبود..!
سالیان سال تنها مانده ام شاید این رفتن سزای من نبود...
من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 12:19  توسط آزاد م.
|
ناله ؛
پشه ،
پروانه بید ،
پرنده ،
اختر ،
چه ؟ ( چی ؟ )
ستاره ،
پرنده ،
پروانه بید ،
پشه ،
بر خاکدان ،
این قلب چاک من ؛
بر روی دخترک های بازار مکاره ،
پرواز می کند .




+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 13:11  توسط آزاد م.
|
در امتداد یک خیابان متروک
می رود کره اسب سیاهی
پرسه زن اسبی
از خواب هایی که کابوس .
نسیم غروبی
می آید از دور
ویک پنجره هر شب
گریه سر داده با باد .





+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 7:12  توسط آزاد م.
|
دخترک بر ننو
از شمال رو به جنوب میرود
و از جنوب رو به شمال ،
در این مسیر سهمی
او قرمز ستاره ای است که می لرزد
زیر تمام ستارگان .
تاب سواری میکند او هر روز .



+
نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 13:9  توسط آزاد م.
|
نخستین ستاره .
همه چیز به زهره مینگرد
او به دختری می ماند
که در ژرفای چاهی فرو افتاده
در رعشه است و می لرزد
گویی چنان که می پرسد
«فردا دوباره آیا
»باز خواهم گشت؟؟؟



+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 7:10  توسط آزاد م.
|
دستهایم برایت شعر مینویسد اما تو هرگز نخواهی خواند
اتش عشق در چشمانم غوطه میزند ولی تو نخواهی دید
تو هرگز مرا نخواهی فهمید
و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت
و باز تو درک نخواهی کرد
مرا تنها گذاشت و رفت ،
و همه میدانند ،
مرا که دوستش داشتم ،
برای من همه چیز گذاشت ، جز
آنچه می خواستم
کاش به جای این همه
برای من
کمی از قلبت میگذاشتی
تا با آن
محبتم را به پایان ببرم
کاش به جای رفتن
تنها چند قدمی با من همراه می شدی
به همه چیز نظر افکندی
جز قلبهایمان
آینده تاریک نبود با من
برایت گذاشته بودم بزرگترین چیزی را که داشتم





+
نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 13:12  توسط آزاد م.
|
پنجره ها بسته می شوند ،
بو سه های پنهان ،
آغوش های گرم ،
چقدر ستاره ،
چقدر ستاره در انزوا
به مرگ میرسند و از نو ،
دوباره ستاره ،
دوباره ستاره ،
اما باز می ماند ،
چشمان اسبان کوچک بی خواب و
تنهاترین ستاره ،
و می خوابند در آغوش هم ، آنان که
تنها نیستند .
من تنها وووو بیدارم .

+
نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 13:7  توسط آزاد م.
|








































































If I should stay
اگر بايد بمانم
I would only be in your way
باید تنها آنگونه باشم که تو می خواهی
So I'll go, but I know
پس من ميروم، اما ميدانم
I'll think of you every step of the way
كه در جاي جاي مسيرم به تو فكر خواهم كرد
And I will always love you
و هميشه عاشقت خواهم بود
I will always love you
هميشه عاشقت خواهم بود
You, my darling you
تو، اي عزيز من
Bittersweet memories
خاطرات تلخ و شيرين
that is all I'm taking with me
تمام چيزيست كه از تو همراه برده ام
So, goodbye
پس خداحافظ
Please, don't cry
خواهش ميكنم گريه نكن
We both know I'm not what you, you need
هر دوي ما ميدانيم كه من چيزي كه تو نیاز داری نيستم
And I will always love you
و من هميشه عاشقت خواهم بود
I will always love you
هميشه عاشقت خواهم بود
I hope life treats you kind
اميدوارم زندگي با تو مهربانانه رفتار كند
And I hope you have all you've dreamed of
و اميدوارم به همة آرزوهايي كه داري برسي
And I wish to you, joy and happiness
و برايت آرزوي شادي و شادكامي ميكنم
But above all this, I wish you love
اما بالاتر از همه اينها برايت آرزوي عشق ميكنم
And I will always love you
و من هميشه عاشقت خواهم بود
I will always love you
هميشه عاشقت خواهم بود
I will always love you
هميشه عاشقت خواهم بود
I will always love you
هميشه عاشقت خواهم بود
I will always love you
هميشه عاشقت خواهم بود
I, I will always love you
من، هميشه عاشقت خواهم بود
You, darling, I love you
عزيزم، دوستت دارم
Ooh, I'll always, I'll always love you
هميشه، هميشه دوستت خواهم داشت
همزمان كه داشتم گوش ميكردم اين آهنگ رو ترجمه كردم،
از اواسطش، تا همين الان گريه كردم

+
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 22:57  توسط آزاد م.
|





زن متولد شهریور، نماد: سنبله
زن متولد شهریور ماه بسیار احساساتی، بی ریا و تزویر خوش قلب، خواستار عشق حقیقی و وفادار به همسر و خانواده است.
گفته شد که اسم صورت فلکی این ماه « باکره » است و شما لابد با توجه به مفهوم این کلمه تصور می کنید که زن متولد شهریور موجودی است چشم و گوش بسته، آرام و پاک و منزه مثل یک دانه برف، در حالی که هیچ بعید نیست که سخت در اشتباه باشید. به هر صورت بهتر است تا این قسمت را تمام و کمال نخوانده اید، درباره او قضاوت نکنید،خوبی ها و بدی ها او برایتان روشن خواهد شد و بعد ببینید که چطور آدمی است.
درباره این موجود پرشور رک و راست خیلی چیزها وجود دارد که شما باید بدانید. او از جمله کسانی است که ممکن است عیب داشته باشد، اما به طور حتم غل و قش در کارش نیست. اگر بگوییم که زن متولد شهریور ماه ذاتا با شرم و حیا است، حقیقت محض را گفته ایم و در این مورد جای کوچکترین شک و تردیدی نیست. محال است وی را در یک سو مسخره و یا در رل یک دلقک ببینید. با وجود این، او یک زن است، مجهز به تمام حربه های زنانه، ثبات قدم در شادی آفرینی، در مواقعی که آن را لازم تشخیص بدهید و در یک چنین مواقعی هر چند سنگ هم که بر سر راهش انداخته بشود، نه از ادامه کار خود باز می ماند و نه اینکه ضعف از چشم هایش جاری می گردد.
اگر در جایی خواندید که یک زن متولد شهریور قانون شکنی کرده است، مطمئن باشید که دارید عوضی می خوانید. او ذاتا از یک چنین رفتاری بیزار است و این وفاداری نسبت به قانون را در مورد قانون عشق نیز حفظ می کند، البته عشق حقیقی، زیرا او به انواع عشق های دیگر اصلا علاقه ای ندارد. اگر زن متولد شهریور مشاهده کند که عشق وی حقیقی نیست، در قطع آن کوچکترین دودلی و تردیدی به خود راه نمی دهد و به هنگام اجرای تصمیم خود کوچکترین دودلی و تردیدی به خود راه نمی دهد و به هنگام اجرای تصمیم خود کوچکترین هیجانی از وی مشاهده نمی شود. او همان قدر که از به هم زدن کانون خانوادگی خود تنفر دارد،از ریا کاری و دغلبازی در عشق خود بیزار است.
وقتی او عشق را به عنوان یک عشق حقیقی قبول کرد، صداقت ذاتی اش موجب می گردد که عمیقا و از جان و دل خود را وقف آن بکند و به این دلیل به هیچ کس و به هیچ چیز اجازه نمی دهد که این خلوص ملکوتی را خدشه دار سازد. او تنها زنی است که در آن واحد هم احساساتی و هم اهل عمل است.
عشق زن متولد شهریور از آنچنان گرمی و خلوصی برخوردار است که بدون شک مورد رشک و حسد دیگران قرار می گیرد، اما این گرمی و مخصوصا حصول اطمینان از خلوص آن ممکن است مدتی وقت بگیرد. این درست است که عشق، چه از نظر جنبه های احساسی و چه از نظر جنبه های جسمانی، برای یک زنه متولد شهریور چنان مهم به نظر نمی رسد و در او نوعی صبر و تحمل بی پایان نسبت به ابراز آن مشاهده می گردد، اما هستند تعدادی زیادی از مردانی هم که معتقدند در امور احساسی و عشقی باید خیلی آهسته و رمانتیک قدم برداشت و پیش رفت.
با او جر و بحث نکنید
زن متولد شهریور جانبدار کمال است، اما این حرف مفهومش این نیست که خودش هم از هر نظر کامل است. نقاط ضعف او گاهی اوقات خسته کننده می شوند. برای مثال او ایمان کامل دارد که در این دنیا هیچ کس نمی تواند کاری را بهتر و کاملتر از او انجام بدهد و نیز سخت عجول است. آیا هرگز پیش نیامده است که یک چنین زنی را در انتظار گذاشته باشید؟ او وقتی عصبانی است، داد و قال راه نمی اندازد، در و دیوار را به هم نمی ریزد و بشقاب ها را روی سر شما نمی شکند، اما اگر مورد آزار و اذیت قرار بگیرد، ممکن است تمام این کارها از او سر بزند.
در مناسبات خود با زن متولد شهریور سعی کنید از جر و بحث کردن با او خود داری کنید، زیرا این کار به طور حتم دردی را دوا نمی کند و هرگز این احتمال وجود ندارد که شما برنده بشوید. اگر خواستید از وی عذر خواهی کنید،این کار را مختصر و مفید انجام بدهید. او به هیچ صورتی حاضر نیست آلت دست و دلقک دیگران بشود. هوشیاری و دقت نظر فراوان وی موجب می گردد که مچ تر دست ترین دروغ گو را برای کوچکترین دروغ بگیرد،همچنان که چشمان تیز بینش می تواند کوچکترین تار موی زنی را روی شانه لباس شما تشخیص بدهد. او به طور حتم آدمی ساده و بدون تزویر و ریا است. اما در عین حال حواسش فوق العاده جمع است. نمی توان گفت که اگر پیراهن های شما را برای شستن و اتو کردن به لباسشویی بدهد، هر روز به آنجا سر می زند تا ببیند آیا اثری از روژ لب روی یخه آن ها هست یا نه، یا لااقل این کار را در دوره نامزدی خود انجام نمی دهد، اما بعد از ازدواج گاهگاهی کارهایی از این قبیل را حق مسلم خویش می داند.
این زن در مقابل اقرار به گناهان خویش سر سختی عجیبی نشان می دهد و به این دلیل شما باید خطاهای وی را با ملایمت تمام و به نحوی که جنبه انتقاد نداشته باشد، به وی گوشزد کنید. به علاوه این را هم در نظر داشته باشید که علیرغم جنبه های ظاهری، در اغلب موارد حق با او است و شما اصلا برایتان مهم نیست که حق با چه کسی بوده است. اگر بتوانید از توصیه های او در امور مالی بهره برداری فراوان بکنید، و یا لااقل بهتر خواهد بود که تنظیم بودجه منزل را به عهده وی واگذار کنید. او در این زمینه قابلیت فراوان از خود نشان می دهد.
اگر در جوار او هستید، از انجام کارهای بچگانه ای نظیر جویدن آدامس خودداری کنید، زیرا شما به هر صورت به قدر کافی موضوع برای جر و بحث کردن با او خواهید داشت و دیگر لازم نیست که چیزی به آن اضافه کنید. به همین ترتیب پوشیدن لباس های بسیار فانتزی را هم باید کنار بگذارید. با وجود این، اگر او عشق شما بشود، می توانید یک روز در میان صورت خود را نتراشید و یا در گرفتن دوش امساک به خرج بدهید. در دوران نامزدی هر بار که به دیدن وی می روید، خوشبوترین ادوکلن ها را به خود بزنید، مرتب ترین لباس ها را بپوشید، سرتان را با دقت هر چه بیشتر شانه بزنید و قشنگ ترین کراوات ها را بزنید، تا پاداش خود را بگیرید، و این پاداش این است که چند قدم مانده به در منزل او، قیافه آدم های عصبانی را به خود بگیرید و وقتی علت را جویا شد، تراکم ترافیک را بهانه بیاورید. او با وجود پی بردن به دروغتان، شما را با خوشرویی تمام پذیرا می گردد.
زنی هوشیار و جویای کمال
هرگز نخواهید که او پا به پای شما به تماشای مسابقات اتومبیل رانی و فوتبال بیاید. شرح شجاعت ها و قهرمان خودتان را هم برای دوستانتان تعریف کنید نه برای او. در عوض وقتی با او هستید، مرتبا این نکته را یادآور شوید که از اینکه می بینید او دختر سر به هوا و جلفی نیست، بسیار مسرور هستید. او از آن دخترهایی هم نیست که با شما به مشروب خوری بنشیند. زن متولد شهریور در هیچ کاری زیاده روی نمی کند و خوب می تواند از خود مراقبت کند و در این مورد اصلا نیازی به حمایت شما ندارد. هرگز سعی نکنید که قدرت جسمانی خود را به رخ او بکشید و در برقرار کردن رابطه نزدیک و خیلی صمیمی هم قدم پیش بگذارید و عجله ای به خرج ندهید. اگر قدری تحمل به خرج بدهید، به طور حتم موفق تر خواهید بود و به طور خلاصه سعی کنید همیشه او پیشقدم باشد.در ابراز صمیمیت محتاطانه قدم بردارید و با نزاکت تمام پیش بروید، زیرا در غیر این صورت هیچ یک از سازهای ارکستر شما با هم هم آهنگی نخواهند داشت. صحبت از ارکستر شد، پس باید بگویم که او به احتمال خیلی زیاد از تأتر خوشش می آید. نمایشنامه های رمانتیک روی او تأثیر می گذارند و در این حالت احساسات کنترل شده خود را راحت تر بروز می دهند. از این گذشته او معمولا یک منتقد بسیار ورزیده است و این امر همراه با آن هوشیاری ذاتی که دارد، به وی امکان می دهد که در سالن های تأتر یک تماشاگر طراز اول باشد. قدرت تشخیص و تمیز نیز یکی دیگر از اختصاصات اوست. پس جای تعجب نیست که او نسبت به نمایشنامه ها، کتاب ها و کنسرت های درجه اول علاقه فراوان از خود نشان می دهد و در عین حال آنها را به باد نقد می گیرد.
این علاقه به انتقاد شامل رنگ کراوات شما، نحوه شانه کردن موهایتان و حرفهایی که می زنید نیز می گردد. انتقاد برای او مثل تنفس برای شما است. او پیوسته جویای کمال است و خود نیز در این کار پیوسته پیشقدم می باشد. اما این موضوع را حتما به خاطر داشته باشید که انتقاد به هیچ صورتی نباید شامل حال او گردد. این کاملا به صلاح شما است که از نشان دادن عکس العمل انتقاد آمیز نسبت به رفتاری که با شما دارد، خودداری کنید.
او خودش تئوری انتقاد از خود را به شدید ترین وجه به موقع اجرا می گذارد و به همین دلیل هم هست که اولا رفتار و کردارش تقریبا بدون نقص می باشد و در ثانی خود را نیازمند به راهنمایی و انتقاد دیگران نمی داند.
یکی از مزایای داشتن زن متولد شهریور این است که او در منصرف کردن شما از افکار ناراحت کننده ای در سر دارید، ید طولانی دارد و این کار را آنچنان استادانه انجام می دهد که شما بعد از مدت ها به آن پی می برید. علاقه و مهارتی که او در این کار از خود نشان می دهد، می تواند مبین آن باشد که از درگیر شدن با مشکلات همسر خود و حل و فصل کردن آن ها لذت می برد.
آتشی زیر خاکستر
از نظر وفاداری کمتر ممکن است یک زن متولد شهریور را ببینید که به خاطر مقابله به مثل و انتقام جویی راه خطا را بپیماید و اگر او شما را واقعا دوست داشته باشد، می توانید با خیال راحت به وی اطمینان داشته باشید. از نظر عشق هم قلب او خیلی گرمتر از آن است که به ظاهر مشاهده می گردد. به این دلیل اگر از وی احساسات پرشوری مشاهده نمی شود، دلیل بر آن نیست که از این موهبت برخوردار نیست. پس این موضوع را همیشه به خاطر داشته باشید و نسبت به رفتار او با خودتان و دیگران خیلی سطحی و سریع قضاوت نکنید. احساسات عاشقانه او حالت آتش زیر خاکستر را دارند و هر لحظه ممکن است این خاکسترها کنار بروند و باعث تعجب شما بشوند.
زن متولد شهریور به طرز ناراحت کننده ای وسواسی و دقیق است و در عوض یکی از رئوف ترین، دست و دلبازترین و خوش قلب ترین مردم روزگار است. به نظر ما اگر زن متولد شهریور وجود نداشت، دنیا پر از معایب کوچکی می شد که تحمل مجموع آن ها برای بشر غیر ممکن بود. اگر در او رفتار انتقاد آمیز هست، قدرت نشان دادن راه چاره هم وجود دارد و به عبارت دیگر، انتقاد او را به هیچ صورتی نباید با عیب جویی اشتباه بگیرد. پس از یکی دو سال زندگی مشترک به این نکته پی خواهید برد که او زنی بسیار دقیق و هوشمند است و اگر اسباب ناراحتی وی فراهم نشود، خیلی هم سرزنده، شاد و مجلس آراست. خنده های او آشکارا به شما می فهماند که آیا از بودن در بین عده ای رضایت خاطر دارد یا بر عکس ناراضی است.
او گول زرق و برق را نمی خورد، پس سعی نکنید که ایده ها و برنامه های فانتزی را به وی بقبولانید. از نظر او حقیقت زیبا، و زیبایی حقیقت است. سعی کنید شیوه خاص زندگی وی را درک کنید و آن را بپذیرید، و آن وقت ببینید که با چه ظرافت زنانه ای کفش های سرپایی شما را جلو پایتان جفت می کند و چطور با مهارت تمام اوقات تلختان را خوش می سارد. او جسم و روح خود را درست در اختیار کسی می گذارد که به وی اطمینان مطلق داشته باشد و چون فوق العاده باریک بین است، کوچکترین حرکات و وقایع از نظرش پوشیده نمی ماند و بر غم رئوفت و مهربانی ذاتی خود اگر لازم باشد، می تواند بسیار پرخاشگر و خشن بشود. در محیط خانوادگی شهامت و حس مسئولیت شدید او موجب می گردد که وابستگی و روابط نزدیکی بین اعضای خانواده پیدا کند. به احتمال قوی زن متولد شهریور آشپز قابلی است و هرگز غذایی جلو شما نمی گذارد که از خوردن آن ناراحت بشوید و منزل را هم همیشه مرتب و پاکیزه نگاه می دارد و به جای آنکه ظروف روی میز هال را مملو از شکلات کند(که برای دندان ها و سلامتی مضر است) آن را پر از میوه می سازد.
اگر شما زن متولد شهریور دارید، بچه های خود را هرگز با بینی پاک نکرده، لباس های پاره و صورت کثیف نخواهید دید. او به کودکان خود اجازه نمی دهد که با کتاب ها و کاغذهای شما بازی کنند یا اینکه پا را از حدودی که برایشان مقرر می سازد، فراتر بگذارند، و خلاصه انضباط کامل را مراعات می کند. کمتر ممکن است که بیش از دو بچه داشته باشد و محال است که بچه های خود را لوس و ننر بار بیاورد. در عین حال کوچکترین قصوری نمیکند. در حقیقت باید گفت که رفتار او با کودکان خود بسته به چگونگی رابطه عاطفی است که با شما دارد.اگر او از عشق شما نسبت به خودش مطمئن باشد، و اگر شما از زحمات او قدرشناسی بکنید، آن وقت با تمام وجود به کودکان خود می رسد و کاری می کند که از هیچ نظر کمبودی نداشته باشید. از نظر بچه ها او مادری شاد و مهربان است.
او منزل خود را با انواع گل ها تزیین می کند و همیشه با پختن انواع کیک یا شیرینی سورپریزی برای اعضای خانواده دارد، به این ترتیب شما و بچه ها پیوسته مایل خواهید بود که هر چه زودتر خودتان را به منزل برسانید.
او به افکار و ایده های شما احترام می گذارد و اگر آن ها را عملی تشخیص داد، با تمام قدرت تشویقتان می کند تا آنها را به مورد اجرا بگذارید. اگر خدای نکرده بیمار شدید، مثل یک پرستار دلسوز از شما پرستاری می کند و در میهمانی ها هم هرگز به فکرش خطور نمی کند که با گرم گرفتن با یکی از دوستان شما قدری سر به سرتان بگذارد.
از نظر طرز لباس پوشیدن بسیار مرتب است و از نظر هم صحبتی بهتر از او خدا خلق نکرده زیرا عملا می تواند راجع به هر موضوعی عقاید منطقی و صحیحی ابراز کند.پول شما را هرگز بیهوده خرج نمی کند و اسرار زندگی شما را با شدت حفظ می نماید و اگر در کار خود با اشکالی مواجه شدید، می توانید روی کمک ها و راهنمایی های او حساب کنید.
مرد ، متولد بهمن
مرد متولد بهمن نباید انتظار داشته باشید که در امور عشقی رفتاری مشابه مردان دیگر داشته باشد، یک چنین انتظاری از یک چنین مردی بدون شک موجب ناامیدی شدید شما خواهد شد. وقتی پای دوستی در میان است، شما می توانید به طور نامحدود روی او حساب کنید، اما عشق برای او چیز دیگری است.
رفتار یک پسر جوان متولد بهمن با شما در هیچ صورتی مشابه رفتار پسران دیگر نیست، این رفتار ظاهرا چنان است که یقین دارید کوچکترین علاقه ای به شما ندارد و آن وقت یک روز ناگهان می بینید که از شما خواستگاری می کند، دلیل آن هم خیلی ساده است، آن ها حتی با بدترین دشمنان خویش حرف خود را با جمله: « ببین دوست من » شروع می کند، برای ایشان هر رابطه ای دارای یک قاب بزرگ دوستی است، اما هیچ بعید نیست که در میان این قاب های بزرگ یکی دارای یک قاب مضاعف به اسم عشق باشد.
یکی از دلایل دیر ابراز کردن عشق در متولد بهمن این است که علیرغم علاقه شدیدی که به آگاه شدن به اسرار دیگران دارد، از برملا کردن راز دل خویش خود داری می کند. دائما سعی می کند آنچه را که در درونش می گذارد، مخفی نگاه دارد. به نظر عده ای از روانشناسان مرد متولد بهمن از سر در گم کردن دیگران لذت می برد.
مرد متولد بهمن ذاتا اجتماعی است و به این دلیل اگر ورزشکار باشد، عضو بی نظیری در بازی های تیمی خواهد بود، او مقررات حاکم بر رفتار و وظایف گروه ها را به خوبی درک می کند، برای هر یک از اطرافیان خویش ارزش قائل است، در حالی که فقط برای تعداد محدودی از کسانی که با ایشان برخورد می کند، ارزش خیلی خاص قائل است. اغلب مردان متولد این ماه خودخواه و مغرور هستند، اما دقت کنید که این نقص را به رخ شان نکشید زیرا به هیچ صورتی نمی توانند انتقاد را تحمل کنند و این ضعف چنان در ایشان شدید است که اگر فرشته ای را که خود در نظر دیگران ساخته اند، بشکنیم، به کلی اعتماد به نفس خود را از دست میدهد.
مرد متولد بهمن به عبارت دیگر به صورتی غیر عادی افکاری در سر می پروراند که اصلا عملی نیستند، و به این دلیل در طول زندگی راه و روش خویش را مرتبا تغییر می دهد. یکی دیگر از اختصاصات او این است که خیلی پرکار به نظر می رسد، درحالی که اگر دقت کنیم، متوجه می شویم که قسمت اعظم آن فقط هیاهو است نه کار مثبت. یکی از محسنات او این است که میتواند منافع خود را به خاطر منافع دیگران نادیده بگیرد، پس به عنوان شریک زندگی می توانید امیدوار باشید که به خواسته های شما مطرح خواهد بود، در این جهان پهناور میلیون ها نفر زندگی می کنند که هر کدام خواسته هایی دارند و خواسته هر کس هم برای خودش اهمیت خاص دارد. برای مرد متولد بهمن هرگز این امکان وجود ندارد که به خاطر یک نفر از دنیا برود، او جزیی از جمع است و این وضع را تا آخر عمر هم حفظ خواهد کرد.
تجزنه و تحلیل همه مسائل و مواردی که با آنها مواجه می شود، کار ابدی این مرد است، به این دلیل یکی از وظایف دائمی شما این باید باشد که دقیقا مراقب رفتار و گفتار خود باشید زیرا در سر شوهرتان روزی هزار بار جمله منظورش از این کار (یا این حرف) چه بود؟ تکرار می گردد و هر دفعه هم با موشکافی فراوان به جست و جوی جواب آن می پردازد. یافتن جواب برای مسائل مختلف او را به شدت تحریک می کند. اگر دیدید شبی بی خوابی به سرش زده است و مرتب این شانه می شود، علت را عدم موفقیت در حل جدول کلمات متقاطع روزنامه عصر بدانید. دختری که بخواهد او را به دام ازدواج بیندازد، باید حتما دوز و کلکی جور کند. یک کتاب باز هرگز مورد مطالعه او قرار نمی گیرد، کنجکاوی او همیشه به صفحاتی است که لبه آنها به هم چسبیده است. اگر شما در روزهای قبل از ازدواج به او بی محلی کنید و یا سرتان فقط به کار خودتان مشغول باشد، از او واکنشی خواهید دید که به راستی تعجب آور خواهد بود. اگر یک هفته از تماشای فیلمی اظهار رضایت بکنید و هفته بعد بگویید که حوصله رفتن به سینما را ندارید، فورا این سئوال در سر او پیدا می شود که چرا تا این حد دمدمی مزاج هستید،کمااینکه او به طور مرتب از خود می پرسد چرا فلان عطر را زده اید، چرا لباستان اینقدر کوتاه است، چرا اینطور توالت کرده اید و... تا جواب یک یک این سئوالات را پیدا نکند، کوچکترین قدمی پیش نمی گذارد. طبیعی است که این دست به دست کردن ها و طفره رفتن ها و بی تفاوتی ظاهری ممکن است شما را فراری بدهد، آن وقت او با نگاهی حسرت بار از کف رفتن شما را نظاره می کند و بعد به دنبال سوژه دیگری برای بررسی می رود. او ذاتا شلوغ است و حتی در خندیدن نیز سر و صدا به راه می اندازد. ضمنا در روابط با همسر خود اهل خشونت نیست و بد رفتاری او فقط در حد سرپوش گذاشتن به روی ضعف های شخصیت خویش است. به احتمال خیلی زیاد مرد متولد بهمن در طول زندگی خود مقام و شخصیتی کسب می کند. او برای اینکه سری توی سرها داشته باشد، خود را به آب و آتش می زند و بالطبع ممکن است یک بار موفق بشود، این موفقیت می تواند از بردن جایزه نوبل تا انتخاب شدن به عنوان بلند قد ترین مرد شهر باشد.
گروهی از مردان بهمن ماه به شدت وسواسی هستند که شاید علت آن ترس خارق العاده آنها از میکرب و بیماری است. البته او حداکثر سعی ممکن را به عمل می آورد تا این ترس خود را، مخصوصا از نظر کسی که نسبت به او تعلق خاطری دارد، پنهان کند، اما با اندکی دقت می توان این ترس را در واکنش های غیر عادی او ملاحظه کرد. آلرژی یکی دیگر از نقاط ضعف اوست تا حدی که اگر روزی به شما گفت نگاه کردن به لوازم آرایشی که به کار می برید، موجب کهیر زدن او می گردد. تعجب نکنید، طبیعی است که یک چنین آدمی ا این همه حساسیت در مقابل عوامل خارجی می تواند موجب سر درگمی پزشک نیز بشود.
مردی که در بهمن ماه به دنیا آمده قادر به بازگو کردن احساسات عاشقانه خود نمی باشد و این بی تجربگی گاهی از جانب جنس مخالف سوء تعبیر می گردد. او هرگز به شما یک پالتوی شیک و یا یک انگشتر الماس هدیه نخواهد داد، اما زندگی با او بدون پالتو و یا یک انگشتر الماس هم می تواند مسحور کننده باشد.
بدترین خصلت او از نظر زبان این است که بر خلاف متولدین خرداد، مرداد، مهر و دی به این آسانی ها تن به ازدواج نمی دهد و بسیاری از ایشان تا ایام میانسالی خود را از قید و بند ازدواج بر کنار نگاه می دارند. اگر در ازدواج خیلی محافظه کار است. در عوض در دوستی سخاوتمند است و دوستی های او گاه شکوهمند و بسیارعمیق است که به آسانی با عشق اشتباه می گردد. به همین جهت زن ایده آل برای او زنی است که بیشتردوست او باشد و توقع برخوردار شدن از احساسات شدید عاشقانه را نداشته باشد.
حسادت در قاموس این مرد معنا ندارد و تا زمانی که خلاف آن ثابت نشده به شما اعتماد نشان می دهد. این امر به خاطر آن نیست که اصولاً آدم خوشبینی است و به همه اعتماد دارد، بلکه به علت آن است که قبل از خواستگاری شما را از هر نظر تحت آزمایش قرار داده است. به موازات حسادت، خیانت نیز در زندگی او جایی ندارد، منظورم این است که مرد متولد این ماه، با وحود آنکه گاه لاف عیاشی می زند، تقریبا هیچگاه دست از پا خطا نمی کند، اگر دیدید شوهر متولد بهمن شما در مجالس و میهمانی ها خیلی با زن های دیگر گرم می گیرد، مطمئن باشید که یکی از والدین او متولد برج آبان است.
مرد متولد بهمن پس از آنکه همسر خود را انتخاب کرد، خیال خود را از این بابت به کلی راحت تصور می کند و به این فکر می افتد که حالا می تواند به موضوعات مهم تری بیندیشد.
او ممکن است فقط به این دلیل که دوستی او با یک دختر دارد حالت صادقانه خود را از دست می دهد، کلیه روابط خود را با وی به طور کاملا ناگهانی و غیر قابل پیش بینی قطع می کند. خیال نکنید که این کار او فقط قلب دختر را می شکند، قلب او نیز جریحه دار می گردد. مرد متولد بهمن شکستگی قلب خود را به شدت از دیگران پنهان نگاه می دارد زیرا از نظر روحی طوری است که اگر نقاط ضعف او برملا بشود، به کلی خرد و مضمحل می گردد. اگر روزی عاشق یک مرد جذاب متولد بهمن شدید، فورا از خدا بخواهید که یک صبر ایوب به شما ارزانی دارد. زیرا برای شنیدن جمله « عزیزم با من ازدواج می کنی» حتی یک قرن انتظار کشیدن زمانی طولانی نخواهد بود.
مرد متولد بهمن گهگاه به لاک خود فرو می رود، بی جهت ناراحت نشوید و مزاحمتی برایش فراهم نیاورید، دیری نمی گذرد که به دنیای همگان باز می گردد و شما را در رویاهایی که داشته است، شریک می سازد، از این موقعیت حداکثر استفاده را بنمایید زیرا یکی از آن موارد نادر است که می توانید در احساسات او شریک بشوید.
او احتمالا بهترین نان آور شهر نخواهد بود اما به خوبی قابلیت آن را دارد که کاری بکند که تمام دنیا از آن بهره مند گردد و یا اولین کسی باشد که قدم بر روی مریخ می گذارد. زن که شوهر وی متولد بهمن ماه است، باید هر لحظه انتظار مواجه شدن بایک رویداد تعجب آور را داشته باشد، پس اگر یک روز خبر ورشکستگی او را شنیدید، کاخ آرزوهای خود را خراب شده تصورد نکنید، هیچ بعید نیست که دو روز بعد، با یک گونی اسکناس به منزل بیاید البته تعدادی مرد متولد بهمن وجود دارند، اما داشتن پول زیاد آرزوی بزرگ او در زندگی نیست. بررسی ها نشان می دهد که ثروت اغلب ثروتمندان متولد این ماه یا باد آورده است و یا در اثر برخورداری از کمک دوستان و اطرافیان، گردآوری شده است. به هر صورت ثروت زیاد چیزی نیست که او واقعا استحقاق آن را داشته باشد و یا برای رسیدن به آن فداکاری کرده باشد. یک دلیل دیگر هم ممکن است برای وجود مقادیر متنابهی پول در حساب بانکی او وجود داشته باشد و آن هم پس انداز برای روز مبادا و ایام پیری است. از نظر دست و دلبازی و پول خرج کردن بیشتر تابع عقل است تا احساسات، اما به نفع شما است که همیشه زیر پارچه روی طاقچه چند تا اسکناس درشت پنهان کنید، اگر پای تظاهر در میان نباشد، هرگز دریافت کننده یک هدیه گرانبها نخواهید بود مگر اینکه یکی از والدین او متولد فروردین، تیر، آذر یا اسفند باشند که در این صورت آفتاب گاهی از مغرب در می آید. از نظر بچه ها، او حرف گوش کن ترین پدر دنیا است. به علاوه او تنها پدری است که پسرش به هنگام مواجه شدن با مشکلات عاشقانه با فراغ بال به او رو می آورند، چون یقین دارند که با حوصله بسیار به آنچه می گویند، گوش می دهد و منطقی ترین و قابل قبول ترین راه حل ها را عرصه می کند. به عبارت دیگر او حلال مشکلات فرزندان خود می باشد. یادتان باشد بزرگترین دلیل ازدواج او با شما این است که می خواهد مونس و همدمی داشته باشد، کسی که دائما با او باشد و احتیاجات و نیازهای وی را مرتفع سازد و به هیچ وجه مایل نیست که خواندن کتاب، تماشای تلویزیون و یا حتی شرکت در یک میهمانی زنانه مانع انجام این وظایف بشود. نظر او درباره یک مادر و یک زن ایده آل خیلی ساده است. زنی که به طور دائم به او بپردازد. وقتی او چیزی خواست، متوقع است که خیلی فوری خواسته او را برآورده سازید.
مرد متولد بهمن عشق اول خود را برای تمام عمر در خاطره نگاه می دارد. این عشق را با اولین قراری که با یک دختر می گذارد و یا اولین دختری که با او روابط صمیمانه برقرار می سازد، اشتباه نگیرید. عشق اول او، آن دختری است که برای اولین بار قلب او را به طپیدن واداشته است. او می تواند جزئیات این عشق را جزء به جزء برای زن خود تعریف کند، آنچه او در این باره می گوید، ممکن است برای شنونده کاملا خسته کننده باشد، اما برای خود وی بسیار شکوهمند است،با توجه به این امر است که اگر همسر این مرد، عشق اول او هم باشد، به راستی مالک قلب او خواهد بود.
روی هم رفته باید گفت که زندگی با این مرد مطبوع و خوش آیند است و مخصوصا اگر از زمره زنانی هستید که از وجود رویدادهای شگفت انگیز در زندگی خود لذت می برید، بدون درنگ زن یک پسر متولد بهمن بشوید.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 4:44  توسط آزاد م.
|
عقل از سودای او کور است و کر نیست از عاشق کسی دیوانهتر
عـقــل تا تدبیـر و اندیـشـه کنـد رفته باشد عـــشـــق تا هفتـــم سما
عـقــل تا جوید شتر از بهر حج رفته باشد عـــشــق بر کــــوه صفا
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
یکدست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
کشیدم بغض های دیشب خود
زدم رنگ عشق قشنگی بر دل خود
نـیـاز با تو بودن را چون بــاز دیدم
شکستم باز هم من در تب خود
بازوانت را به مستی ، حلقه کن بر گردنم
تا بلرزد زیر بازوهای سیمینت تنم
چهره ی زیبای خود را از رخ من وا مگیر
جز در آغوش چمن یا دامن من جا مگیر
راز عشق خویش را آهسته خوان در گوش من
جستجو کن عشق را در گرمی آغوش من
شور عشقت به دل افتاده ، چنان مست شدم
که ز خود قطع نمودم ، به تو پیوست شدم
آتش عشق تو در دل شرری زد که سحر
سوختم ، خاک شدم ، یکسره از دست شدم
نیست از من اثری هر چه بگردم ، چه کنم ؟
لیک در کوی تو چون نیست شدم ، هست شدم
+
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 0:33  توسط آزاد م.
|





الـــهــــه ،....................................... 
۰۳/۱۱/۱۳۸۷
+
نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 1:28  توسط آزاد م.
|
شنبه ، بیست و هشتم دیماه هشتاد و هفت ۲۸/۱۰/۱۳۸۷
امروز گذشتیم ،
امروز جهیدیم و گذشتیم با هم ،
از مرز های شیشه ای ،
مرزی که آنسویش پیدا بود ،
اما لمس نمی شد ،
مرزی که روزی می شکست
چه زیبا شکست
مرزی که تو ، بی پروا شکستی ،
زیبا شکستی ،
با تو ،
زیبایی ، لذت ،احساس جوانی ، طعم واقعی زندگی و بی پروایی
احساس می شود و مطمئن میسازد که زندگی جاریست و روان ؛
که این قصه از آن توست ،
دوست دارم فقط قصه تو را بخوانم ، دوست دارم مرد اول قصه های تو باشم ،
بنویس تا من برایت آهسته و پیوسته زمزمه اش کنم ،
فقط برای تو بخوانم ، فقط برای تو زمزمه اش کنم .
الـــــــــــــــــــهـــــــــــــــــــه ، دوســــتـــت دارمــــــــــ . 
پارک کوهسار ، باغ دلگشا ، قلیون (قیلون) و بوسه ای که هنوز طعمش بر لبانم هست .
۲۸/۱۰/۱۳۸۷ .تهران. دو روز قبل از اولین امتحان تو 












+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 23:41  توسط آزاد م.
|

...گفت و گو آيين درويشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتيم

من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم صد بار توبه کردم و ديگر نمیکنم
باغ بهشت و سايه طوبی و قصر و حور با خاک کوی دوست برابر نمیکنم
تلقين و درس اهل نظر يک اشارت است گفتم کنايتی و مکرر نمیکنم

...
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم
گفتی ز سر عهد ازل يک سخن بگو آن گه بگويمت که دو پيمانه درکشم
من آدم بهشتيم اما در اين سفر حالی اسير عشق جوانان مه وشم
من از آن روز که دربند توام آزادم
فاش میگويم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برين جايم بود آدم آورد در اين دير خراب آبادم
سايه طوبی و دلجويی حور و لب حوض به هوای سر کوی تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم
کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت يا رب از مادر گيتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق هر دم آيد غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک ديده سزاست که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ (آزاد)
به سر زلف ز اشک
ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم 



.jpg)

+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 22:21  توسط آزاد م.
|
پنج شنبه پنجم دی ماه هشتاد و هفت ۰۵-۱۰-۱۳۸۷
جشنی بود ،
رسیدیـمــو خــنـدیدیم ،
رقصیدیـمــو نــوشـیـدیم ،
با من بود دلم ،
که به یکبار پــریـد ، که چو یک بـاد وزیـد ،
که به یک نگاه آن روح بلند ،
سخت لرزید ،
آنچه دل دید ، اگر سنگ میدید ،
آنچه دل دید ، اگر کوه میدید ،
به یقین آب میشد ،
به یقین پاک میشد ،
به یقیین خام میشد ،
منکه یکدم ،
فقط رام گشتم ،
دل توجه به کجا داشت چه شد ؟
آنهمه هوش به چه تدبیر ز ما دور میشد ؟
ناگهان دل نالید :
"دیگه تدبیر نمی خواد ،
دیگه تصدیق نمی خواد ، دیگه استاد و قلم ، دیگه دفتر نمی خواد "
به گمونم دل من عاشق شد ،
دل من عاشق شد ،
چه کسی دل را برد ؟
چه کسی آرام و قرار از ما برد ؟
چه کسی بود که نگاهش دلم را خرید ؟
چه کسی که صدایش دلم را کشید ؟
چه کسی بود که غرور را شکست ؟
چه کسی بود ، سکوت را شکست ؟
تو خودت میدانی ، آنها همه نیز میدانند .
"الــــهـــــه"
قصه ما چنین آغاز شد ،
قصه ما .................
الــــــــــهــــــــــــه ، دوســــــتــــت دارمـــــــــــ 
آزاد 










پنج شنبه پنجم دی ماه هشتاد و هفت ۰۵-۱۰-۱۳۸۷


الــــــــــهــــــــــــه زیـــــــــــبــــــــــــایـــی
الـــــهــــــه مــن 

الــــــــــهــــــــــــه زیـــــــــــبــــــــــــایـــی
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 23:29  توسط آزاد م.
|
جمعه ، بیستم دیماه هشتاد و هفت ۲۰-۱۰-۱۳۸۷
اولین روزی که به گرمی همدیگر رو در آغوش کشیدیم ،
جوری که از گرمای من و تو ، برف ها آب می شدند .....
خاطرم هست که آن اطراف را به دنبال یافتن گوشه ای دنج پرسه میزدیم ،
حتی آن دقایق که مشتاق رسیدن به پشت پیچ جاده بودیم ، در برف ها گیر کردیم ....
آن مرد ها که چه عجیب دو به دو ، گوشه های دنجتری برای خود فراهم ساخته بودند !!!
خاطرت هست خندیدیم ....
برگشتیم ، باز در همان جاده ، دیگر تحمل نیاوردیم ، ایستادیم ، بی توجه به حضور آنها ،
لب هایمان را بروی هم فشردیم ، باز هم فشردیم ،
به سرعت به راه افتادیم ، دقیقه ای نگذشت که ، با زهم ایستادیم .........
غروب بود ، میان برف های آن کوه های بلند ، چشمان تو را هنوز به خاطر دارم که برق میزد ،
به یاد دارم شهامتت را ، هنوز به یاد دارم قلب بزرگت را ، هنوز به یاد دارم گذشتت را .
دمیدی در من ، تازه شدم با تو ، شبز شدم در برف ، شکفتم چون گل ، شکستی با من ،
غروب عزیزی بود ، غروب عزیزی بود با تو ، شگفت بود با تو ، به آن سرعت ، به آن قدرت ،
زود گذشت ، گذشت کردی ، هنوز به یاد دارم گذشتت را ،
به یاد دارم شهامتت را ، هنوز به یاد دارم قلب بزرگت را ، هنوز به یاد دارم گذشتت را .
الـــــــهــــــــــه
دوســـتـــت دارمـــــــــ
(آزاد)











دوستت دارم الهه
+
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 0:36  توسط آزاد م.
|